پرنده ای که به شوق خورشید پرواز می کند و حوالی آن می سوزد

كوتاه كنم اين مرگ
كه تا مژه برهم زدم
صاعقه بر او زد
+ تاريخ چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 0:26 نويسنده غزاله |

 

وآنچه مرگش می خانند

همانا درد واپسین است

+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 13:7 نويسنده غزاله

 

 

چند هفته پيش فلامينگو رو ديدم .روي تخت گلدار اتاق گرد و خاك گرفته اي كه بوي هويج كپك زده ته دماغ رو مي سوزوند خودشو حبس كرده بود.پرستارش پيرزن چاقو خرفتي بود كه بوي گوشت و پياز سرخ كرده از چين هاي پيشونيش بيرون مي زد.گفته  بود كه دو سال فلامينگو از اتاق بيرون نيومده.باور نكرده بودم چون پيرزن چاق و خرفتي بود و احتمال مي دادم كه راست نگفته باشه.پرستار منو برد توي اتاق و در رو  بست.پرده هاي كلفت آبي پنجره ي اتاق رو  پوشونده بود.وقتي در بسته شد چند لحظه سر جام ايستادم تا چشمام به تاريكي عادت كرد .بعد همون طور كه از وسط اتاق خالي رد مي شدم صندلي چوبي موريانه زده اي رو كه پشت  پنجره بود ، گذاشتم جلوي تخت گلدار.تا چند هفته بعد هروقت ياد اتاق فلامينگو مي افتادم بوي هويج دماغم رو مي سوزوند.ديوار ها كاغذ ديواري كرمي با گل هاي درشت قهوه اي بودن كه بعضي جاها كنده شده و ديوار ترك اتاق از زيرش پيدا بود.كتابخونه ي ته اتاق  پر از قوطي هاي فلزي زنگ زده ي كنسرو هويج بودن.همه ي اين ها رو توي چند ثانيه اي كه پرده ي آبي رو كنار زده بودم ديدم.فلامينگو پتو روي سرش فشار دادو جيغ زد :پرده رو بكش حروم زاده.پرده رو كشيدم و دوباره چند ثانيه اي صبر كردم تا چشمام به تاريكي عادت كرد.يعد روي صندلي جلوي تخت نشستم كه پايه هاش جير جير مي كرد و دلهره داشتم كه از هم بپاشه .براي همين وقتي فلامينگو با چشم هاي فرو رفته ي نقطه ايش به من خيره شده بود متوجه نشده بودم.چون بيشتر به فكر كمرم بودم كه ممكن بود تا چند روز بگيره.بعد به فلامينگو نگاه كردم .از اين كه مجبوربودم  توي تاريكي به پوست فلاينگو كه به خاطر دو سال آفتاب نخوردن به طرز غير عادي سفيد شده بود ،نگاه كنم حس خوبي نداشتم.و اين كه نمي خواستم فلامينگو زل بزنه به من چون فكر كرده بودم شايد از اين كه منو ديده خوشش نيومده باشه.چند دقيقه اي همين جوري به من نگاه كرد منم بهش نگاه كردم چون فكر كردم شايد بي ادبي باشه  كه بهش نگاه نكنم.ولي بعدش مجبور شدم كه يه چيزي بگم.گفتم:چيزه...سلام فلا.فلامينگو با حركتي كه به اندازه ي يه قرن طول كشيد با يه چرخش آروم همون طور كه صداي ترق ترق استخون هاي كمرش رو مي شنيدم پشتشو به من كرد كه باعث شد حالم بهتر شه.گفتم:چيزه... اين جا چقد عوض شده.گفتم:منو يادت مياد.به پتوي بنفش  پر رنگ و كلفتي كه فلامينگو عين قنداق به خوش پيچيده بود و اروم آروم زيرش تكون مي خورد نگاه كردم.كمرم داشت درد مي گرفت براي همين مجبور شدم  بشينم  رو صندلي، با همه ي وزنم.صندلي جير جير كرد اما پايه هاش در نيومد.روي صندلي كه نشستم حالم بهتر شد هر چند مدام حواسم بود كه پايه ي صندلي در نياد ولي با اين همه بهتر شدم و تار هاي بويايي دماغم داشت به بوي هويج كپك زده عادت مي كرد.گفتم:فقط اومدم بهت سر زده باشم.صداي قرچ قرچ خوردن هويج رو از زير پتو مي نشنيدم..گفتم :همين جوري داشتم مجله مي خريدم گفتم بيام بهت سر زده باشم.صداي قرچ قرچ هويج خوردن قطع شد و بعد از زير پتو صداي دورگه ي گردو خاك گرفته اي كه از ته اش صدايي مثل صداي وز وز زنبور به وضوح شنيده مي شد چيزي گفت.گفتم :چي؟

اتاق داشت روشن تر مي شد و حالا مي تونستم تخت دو نفره ي بزرگ و گلداري كه فلامينگو وسطش توي پتو ها مچاله شده بود و هويج مي خورد رو به خوبي ببينم. لكه ي بزرگ و نارنجي آب هويج ،گوشه گوشه ي تخت پيدا بود. صداي قريچ قريچ خوردن هويج قطع شد . گفتم چي گفتي؟

-گفتم بلندشو برو حروم زاده.اون لحظه واقعا دوست نداشتم برم بوي مرطوب هويج رو نمي فهميدم و خيالم از بابت صندلي راحت شده بود.براي همين سر جام نشستم و گفتم برات همبرگر گوشت خريدم .فلامينگو مثل قبل سر جاش دراز كشيده بود و حتي ذره اي هم جا به جا نشده بود.گفتم:همبرگر گوشت دوست داشتي قبلا.اينو كه گفتم حالم بد شد يعني حسابي حالم بد شد و ديگه نمي خواستم اون جا بمونم دلم مي خواست يه زنبوري به فلامينگو بزنم مثل همونا كه خودش قبلا به ما مي زد و پشت بندش شروع مي كرد به فحش و خنده.نزدم.چون هم از من خيلي دور شده بود ،اون سر تخت رفته بود و براي اينكه زنبوري بزنم بهش بايد از جام بلند مي شدم و هم اين كه نمي تونستم احتمال بدم چه عكس العملي نشون بده براي همين سر جام نشيتم و به صداي قريچ قريچ هويج خوردن كه گاهي قطع مي شدو دوباره از سر گقته مي شد گوش دادم.از بيرون بوي پياز سرخ كرده مي يومد و صداي جلز ولز چيزي مثل سيب زميني توي روغن شنيده مي شد.مردمك چشمم گشاد تر شده بود و حالا مي تونستم عكس قاب گرفته ي فلا رو توي چارچوب قهوه اي سوخته اي كه بالاي تخت زده بودن ببينم .پيرهن آستين بلند پرچمي پوشيده بود با شلوار جين. بيشتر از اين توي تاريكي ديده نمي شد.حوصله ام داشت سر مي رفت و دلم نمي خواست حوصله ام سر بره پتوي فلا رو كشيدم .محكم كشيدم.فلا از زير پتو با دهن پر جيغ كشيد.گفتم مي زاري بيام رو تختت.دوباره صداي خوردن هويج از زير پتو شنيده مي شد.گفتم : يا بايد بيام رو تختت يا پتو رو مي كشم از روت كنار.حالم واقعا بد شده بود.مثل وقتايي كه ادم به يه چيزي كه خيلي دوسش داره فكر مي كنه بعد يادش مياد خراب شده يا مرده يا همچين چيزي.گفتم : يا بيام روتختت يا پتو رو از روت بكش كنار. صداي خوردن هويج قطع شد.گفتم :چي مي گي؟

گفت :بلند شو برو طليعه حوصله ندارم.گفتم :طليعه كيه من فري ام.گفت:فري كيه.پتو رو از رو كله اش كنار زد .گفتم:فري.گفت فري كيه فري كيه .داشت داد مي زد.راستش حسابي ترسيده بودم .داد زد:طليعه بيا اينو ببر اين كيه.گفتم:فري ...دبيرستان.داشتم پشيمون مي شدم .گفت :فري كيه بلند شو برو حروم زاده فري كيه؟ گفتم :فري ام  دبيرستان .بعد ساكت شد و همين جور زل زد به من.گفت  دارم ميميرم؟.گفت تو عزرائيلي ؟

گفت اين عذراي بي پدر گقت خدا نيست من قبول كردم من خر.بعد همون طور كه پشت سر هم مي گفت من خر شروع كرد به گريه.ترسيدم تشنجي چيزي كنه.گفتم عزرائيل كيه من فري ام.گفت من خرقبول كردم اين عذراي بي پدر.گفتم عذرا رو ول كن پارسال مرد.گفت من خر.گفتم :چي چي رو من خر.رفتم رو تخت.تخت نرم بود.نشستم كنار فلامينگو بازوهاشو چسبيدم داشت مي لرزيد.گفتم:گورباباي جفتشون من فري ام دبيرستان حشمتي... زنبوري... بستني كيم .گفت : مي گن عزرائيل پيش ادماي بد،بد مي ره.گفتم ببينم من چه جوري ام.صورتشو با كف دست چسبيده بود.دستشو كشيدم گفتم نگا كن شايد خيلي هم بد نبودم.جيغ كشيد و صورتشو فشار داد رو  پتو.داد زد:من خر عذراي بي پدر كاشكي ميمردي.دستاشو ول كردم و تكيه دادم به پشتي تخت.پنج شيش تا هميج زير پام بودن انداختمشون پايين روي پاركت هاي كف خونه تقي صدا دادن .فلا ديگه گريه نمي كرد فقط صورتشو محكم با دستاش چسبيده بود و گاهي از لاي انگشتاش صداي ناله اش مي يومد كه مي گفت عذراي بي پدر.گفتم برات همبرگر گوشت خريدم قبلا دوست داشتي با هم پولاي عذرا رو مي دزديديم مي رفتيم از روبه روي دبيرستان همبرگر گوشت مي خريديم از همون پسره كه مي گفت باباش انگليسيه بعد فهميديم پاكستاني بوده.گفت:بعد چي كارش كرديم.گفتم چي ميگي دستتو برداراز رو اون بي صاحاب صدات در بياد.از لاي انگشتاش گفت بعد چي كارش كرديم.صورتشو هنوز فشار ميداد كف دستش .گفتم :يه روز بعد كلاسا رفتيم كوچه پشتي به عذرا سپرديم بيارش بيرون ما هم تو كوچه پشتي ريخيتم سرشو يه عالمه زديمش با كفش كتوني هاي عذرا كه تازه خريده بود يه عالمه زديمش آخر هم تو مجبورش كردي به هممه مون بگه غلط كرد م شازده خانوما و يه بسته سيگار و آدامس مجاني به همه مون بده.به فري نگاه كردم دستاشو شل كرده بود و از لاي انگشتاش منو ديد مي زد .بعد دستشو از رو صورتش بر داشت.استخون گونه هاش داشتن پوست سفيدشو سوراخ مي كردن.موهاشو آلماني زده بود و صورتش از چند سال پيش دراز تر شده بود وا حتمال مي دادم كه قدش هم بلند تر شده باشه.دهنم مزه ي استفراغ گرفته بود .دلم خواست برم بيرون.بلند شدم.فلا گفت :من هيچ وقت سيگارا رو نكشيدم همشونو دادم به بابام.جلوي تخت استاده بودم  و همون طور كه به پشت قوزكرده و استخوني فلا نگاه مي كردم يه چيز خيلي گنده تو گلوم گير كرده بود.گفتم تو كه بابانداشتي

گفت :چرا احمد بود اسمش .گفتم احمد كه باباي عذرا بود گفت احمد باباي من بود محسن باباي عذرا بود گفتم محسن باباي من بود.گفت تو بابا نداشتي.

روي صندلي نشستم.فلا رو مي ديدم كه كيم بزرگي رو جلوي پيرهن پرچميش نگه داشته بود چشماشو چپ كرده بود و زبونشو آورده بود بيرون.مردمك چشمم هر لحظه داشت گشاد تر مي شد و اين آخري ها ترسيده بودم پاره بشه.گفتم اين عكسو من ازت گرفتم.فلا دوباره دراز كشيده بود و صداي هويج خوردنش از زير پتو مي يومد.گفت كدومو.گفتم عكس بالاي تختو مي گم.فلا رو به عكس نشست يه قرن طول كشيد تا رو به روي عكس بشينه . اومد ه بود نزديك من اين قدر نزديك كه انگار دو تا هويج رو توسوراخ هاي دماغم زده باشن و مي تونستم جريان كم عمق خون رگ هاشو ببينم.بيشتر از هفت وجب بالا تنه داشت.بلند تر شده بود مسلما.گفت كدوم عكس.با انگشت به بالاي تخت اشاره كردم.گفت اينو بابام ازم گرفته بود با هم كيم خريديم و توي راه بابام اين عكسو ازم گرفت منم يه عكس دارم ازش كه همين جوريه و من ازش گرفتم.گفت :تو همه چيزوفراموش كردي انگار.گفتم اين عكسو من ازت گرفتم با دوربين باباي عذرا تو كوچه پشتي مدرسه ،همون روز كه يواشكي آرايش كرديم بعد رفتيم برا پاكستاني كه فكرمي كرديم باباش انگليسيه عشوه ريختيم و چند تا بستني مجاني گرفتيم همون موقع اين عكسو گرفتم ازت.به من نگاه كرد با چشم هاي نقطه اي بدون مژه اش زل زد به من.گفت كي تو رو راه داده بياي اين جا.رو به روي تخت ايستاده بودم جدا دوست داشتم برم بيرون.كفت كي تو حروم زاده رو راه داده بياي اين جا.دوباره داشت داد مي زد. كلافه بودم.فكر كردم طليعه كجا رفته ،پيرزن چاق خرفت ما دو تا رو تنها گذاشته و كجا رفته.گفتم بي خيال فلا من فري ام فري.داد زد هر خري مي خواي باش كي تو رو راه داده .زير لب گفتم به پرستارت مي گم برات غذا بياره ظهر شده.ساكت شد سرشو كرد زير پتو و تند تند هويج مي خورد.از زير پتو با دهن پر گفت فري مي دوني من چرا اين جوري شدم؟

ازا تاق اومدم بيرون.هواي سرد رفت تو دماغمو با بوي تند هويج ته گلوم رو به خارش انداخت .چند لحظه جلوي در ايستادم .صداي قريچ قريچ خوردن هويج رو از پشت در ميشنيدم . خونه رو دنبال طليعه گشتم .نبود.از كتار شيش هفت تا گوني هويج كنارحياط  كه چند تا زنبور دورش وول مي خوردن گذشتم.درو باز كردم.تو خيابون به فكر عكس فلا بودم

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 21:59 نويسنده غزاله

 

مهم ترین چیزی كه در ترالفامادور یاد گرفتم این بود كه وقتی كسی میمیرد تنها به ظاهر مرده در زمان گذشته خیلی هم زنده است بنا براین گریه و زاری  مردم در مراسم تشییع جنازه بسیار احمقانه است.تمام لحظات گذشته حال و آینده همیشه وجود داشته اند و وجود خواهند داشت.برای مثال همان طور كه ما زمینی ها می توانیم به قسمتی از كوه های راكی نگاه كنیم ،ترالفامادوری ها هم می توانند به لحظات مختلف زمان نگاه كنند .روی كره ی زمین،ما خیال می كنیم لحظات زمان مثل دانه های تسبیح پشت سر هم می آیند و وقتی لحظه ای گذشت دیگر گذشته است اما این طرز تفكر توهمی بیش نیست.وقتی یك ترالفامادوری به یك جنازه نگاه می كندتنها چیزی كه به نظرش می رسد این است كه این شخص مرده،در آن لحظه ی خاص از زمان در شرایطی بد قرار دارد،اما همین شخص در بسیاری از لحظات دیگر،حال و روزش بسیار هم خوب است.الان من خودم وقتی می شنوم كسی مرده تنها شانه هایم را بالا می اندازم  و جمله ای را كه  ترالفامادوریها درباره ی مردگان می گویند به زبان می آورم می گویند:"بله،رسم روزگار چنین است"

كورت ونه گات سلاخ خانه ي شماره ي پنج

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 1:26 نويسنده غزاله |

 

افي گفت : بازم باد حرومزاده ي لعنتي.اگه چوب زير خيمه ها در بياد كار دوتامون ساخته ست.دوتايي كف خيمه ي تاريك،دراز كشيده بوديم.پشتم به افی بود .سرم رو گذاشته بودم روي بازوم و به صداي قيژ قيژ چوباي زير خيمه گوش مي دادم..دماغم و انگشتام تير مي كشيدن ،هميشه تو سرما همين جوري مي شدن و حالا هم كه هوا سر بود. به افي گفتم ساعت چنده؟.بارون نمي يومد ولي همه جا بوي بارون پيچيده بود توي خيمه هم پر از بوي بارون شده بود.افي گفت :شب تابش خرابه ديده نمي شه.رومو كردم طرف افي .دستشو برده بود جلوي چشمش و با انگشت مي كوبيد روي صفحه ي شيشه اي ساعت.دوباره گفت ديده نمي شه ولي باید نزديك پنج،پنج و نيم باشه ديگه،ما كه الان خيلي وقته اين جاييم.گفتم بارون ميادهوا بوي بارون مي ده خدا كنه بارون بياد واگرنه كارهردومون در اومده.افي جواب نداد فقط ميشنيدم كه زير لب تند تند مي گفت خدا لعنت كنه.دوباره پشتمو كردم بهش.فكر كردم بايد كيك ها رو بچينيم دستگاه ها رو چك كنيم جريان برق رو تنظيم كنيم  به خيمه ها سركشي كنيم و اگه اين باد سحر گاهي بي خبر چوب زير خيمه ها رو در مياورد درست كردنشون حد اقل يك ساعت وقت مي گرفت.افي گفت همه كارا رو بايد تا ساعت ده و نيم انجام بديم آخه مگه ما ماشينيم .ساكت شدو دوباره با در موندگي گفت يعني ما ماشينيم؟. گفتم دوست داشتي جاي رئيس بودي.افي سرش رو گذاشت روي دستاشو خيره شد توچشماي من .از سوالي كه كرده بودم پشيمون شدم .حتما باز شروع مي كرد به حرف زدن.هميشه حرف مي زد اين قدر حرف مي زد كه گاهي آرزو مي كردي كاش مي تونستي گوشاتو مثل هنسفوري در بياري و بزاري توي جيبت.افي هنوز تو چشماي من خيره مونده بود .به پشت خوابيدم و نگاه كردم به سقف نوك تيز خميه .خيمه ي كاركنان شهر بازي پشت يك رديف درخت كاج بود.براي همين باد خيلي بهش نمي رسيد و بيشتر زير يه عالمه سايه ي درخت مدفون مي شد.افي گفت آخه كي دوست داره جاي رئيس نباشه.ما ها خيلي بدبختيم رفيق هر روز ساعت چهار از جامون بلند مي شيم  و توي تاريكی وسرما ميام  اين خراب شده.گاهي روزا وقتي دارم ميام اينجا بچه يهو بلند مي شه شروع مي كنه به گريه كردن داد مي زنه نزاريد بابا بره لوتيموس ها.گفتم لوتيموس ها كي ان ؟.با بي حوصلگي گفت چه مي دونم دوستاشن آدماي نامرئي و از اين جور چيزا خودم هم كه بچه بودم از اين رفقا داشتم.گفتم من كه هيچ وقت از اين رفقا نداشتم.افي هم مثل من به پشت خوابيد و گفت آره ديگه بعدش زنم بيدار مي شه .از جيغ بچه كه مي گه لوتيموس ها نزاريد بابا بره.هميشه اول صبح مجبوريم با هم دعوا كنيم.وقتي دارم كفشامو مي بندم صداشو مي شنوم كه مي گه يه روز كه برگردم  اون رفته و بچه رو هم گذاشته براي من.گفتم چرا؟.چشمام به تاريكي عادت كرده و بود و يه حورايي مي تونستم توي خيمه رو ببينم .پشتمو كردم به افي.دستم و بردم زير ميز دنبال كبريت.افي گفت چه مي دونم شايد چون صبحا بيدارش مي كنم ،هميشه اين جوري نمي شه ولي گاهي پام گير مي كنه به چيزي و بعدش هم همون قضايا.فكر مي كنم اين بچه همش خودشو مي زنه به خواب مچ هردومون رو مي گيره .مامانش بهش مي گه آدم فضايي يه روز بهم گفت ازش مي ترسه،بچه ي معصوم ،آره ديگه اين جوري مي شه.گفتم فقط برا همين؟.دستم رو از روي يه عالمه روزنامه هاي زير ميز رد كردم،گوي تقلبي جهان نما،چراغ نفتي كه خودم پرتش كرده بودم زير ميز ويه عالمه لباس سيبيل دار خرگوش.گوشه ي ميز هم يه بطري نيم خورده ي كوكاكولا افتاده بود.كوكاكولارو گذاشتم كنار دستم.كبريت نبود.افي گفت فكر نمي كنم همش همين باشه آخه مي دوني چيه ما ها دستمون خيلي خاليه رفيق .اما با تموم اين ها فكر نمي كنم هيچ وقت بزاره بره.باد هنوز ميومد .هوا سرد تر شده بود.فكر كردم چه خوب كه من زن ندارم  وگرنه مجبور مي شديم صبحا يه عالمه با هم دعوا كينم.فكر كردم وقتي از روي تخت فلزيم بلند مي شم چه سر و صدايي به پا مي شه اگه بچه داشتم حتما با صداي قيژ قيژ كلي فنر از خواي بيدار مي شد  وشروع مي كرد به گريه.اما اگه زن داشتم تختمو عوض مي كردم.يه تخت چوبي مي خريدم با رو تختي قهوه اي تا دير كثيف شه.همه چيز ساكت بود.افي هم ساكت بود.فقط باد بود كه مثل يه بچه ي شر همه چيزو مي ريخت به هم.روز هاي بادي هميشه روز هاي بدي بودن .يه عالمه آشغال از اين ور و اون ور مي ريختن توي شهر بازي ،اشغالا گير مي افتادن لاي چرخ دنده ها .اين روزا من و افي مجبور بودیم يه سيخ بلند بگيريم  دستمون وآشغال ها رو از بين چرخ دنده ها بكشيم بيرون.تازه از همه بدتراين كه باد چوب زير خيمه ها رو در می ياورد و رو به راه كردنشون حد اقل يك ساعت طول مي كشيد.رو مو كردم به افي.قفسه ي سينه اش آروم بالا و پايين مي رفت.توي تاريكي نمي فهميدم چشماشو بسته يا نه.گفتم افي خوابيدي؟.افي جواب نداد فقط يه چيزايي مثل ناله زير لب گفت و روشو اون طرف كرد.كوكاكولاي نصفه رو گرفتم.خنك بود و لبه هاي دهنه اش از سرما يخ گرفته بود.همون طور كه كوكاكولاي نيم خورده رو سر مي كشيدم فكر كردم جامو با اماني عوض كنم.لباس خرگوش هارو مي پوشيدم و مي شستم جلوي در نرده اي شهر بازي.بديش فقط اين بود كه آدم توي لباس اين  خرگوش ها یکم مسخره مي شد و شايد لباس ها تنت رو مي خاروند واي كلي خوبيه ديگه داشت .مجبور نبودي ساعت چهار صبح از خواب بيدار شي تازه خر گوش ها كار زيادي هم نداشتن جز اين كه براي بچه ها دست تكون بدن،باهاشون عكس بگيرن و گاهي هم بچه هاي كودن رو بخندونن در عوض همه خرگوش هارو بيشتر از بقيه كاركنان شهر بازي دوست داشتن.تصميم گرفتم با رئيس صحبت كنم.فكر كردم اگه خرگوش شم ديگه از دست باد و خيمه و بارون راحت مي شم حتي شايد از باد يه عالمه خوشم اومد و ديگه بارون رو دوست نداشتم.افي غلت زده بود .سرش افتاده بود زير بغل من و پاهاشو يه جور وحشتاكي صاف نگه داشته بود .تقريبا يه زاويه ي نود درجه مي ساخت.حتما داشت خواب مي ديد يه شهربازي بزرگ داره و جاي رئيس نشسته.مي شنيدم كه توي خواب يه چيزايي ميگفت كه بيشتر شبيه ناله بود.تو فكر بچه ي افي بودم كه هيچ وقت نمي خوابيد.منم حالا خواب نداشتم.تا چند دقيقه پيش  خوابم ميومد ولي حالا ديگه نه.انگشتاي پام توي كفش خواب رفته بود.همش به خاطر اين هواي سرد پدر سوخته بود.اگه كبريت پيدا مي شد هم بخاري رو روشن مي كردم و هم مي تونستم يه چيزي بخونم.باد داشتت قریبا خيمه رو از جا مي كند.سايه ي درخت هاي كاج از اين طرف به اون طرف مي رفت و حالا پهن شده بود روي صورت افي.صورتم رو بردم نزديك صورت افي.هنوز توي خواب يه چيزايي مي گفت و از گوشه ی چشمش اشك مي يومد.مشكل  قرنيه ي چشم داشت و خواب كه بود از چشماش اشك می يومد اون قدر كه گوش هاش پر از آب مي شد.چند بار آروم تكونش دادم.هنوز همون جور وحشتناك خوابيده بود و حتما گردنش مي گرفت.اما خواب خواب بود.منم دراز كشيدم كنارش.چشمامو بستم وبه هيچي فكر نكردم.باد از توي آستين و پاچه هاي شلوارم مي رفت توي تنم.حسابي يخ كرده بودم افي خواب بود.هيچي حاليش نبود،سرما هم حاليش نبود.پالتويي رو كه انداخته بود روش با لباسش جمع شده بود وباد از زير خيمه مستقيم مي خورد به كمر لختش.سرم رو تا جايي كه مي تونستم فرو كردم تو يقه ي كاپشنم.چشمامو همون طور بسته نگه داشته بودم و هي بسته تر مي كردم.همه جا تاريك و ساكت بود.باد هم نبود.خواب ديدم خر گوش هاي قطبي يخ زده روي تنم راه  ميرن.از خواب بيدار شده بودم.دماغم گرفته بود .سردم بود و مي دونستم دارم سرما مي خورم.افي هنوز خواب بود و صداي ناله هاش با صداي بارون قاطي مي شد.بارون محكم مي خورد به سقف خيمه .انگار يه پرنده ي گنده مي خواست خيمه رو با تموم چيزاي توش ببلعه.خواستم بلند شم اما زانو هام يخ زده بودن.نشسته نشسته رفتم گوشه ي خيمه و پنجره ي پلاستيكي رو دادم بالا.هوا روشن شده بود.آسمون خاكستري خاكستري بود و بارون داشت همه جا رو سوراخ مي كرد.حسابي  كلافه شده بودم و به طرز دردناكي نفس مي كشيدم.دست افي رو از زير سرش كشيدم بيرون.سرش تالاپ پرت شد كف خيمه.بيدار نشد .توي خواب داد زد پدر سوخته نفهميدم با منه يا نه.اما هنوز خواب بود .غلت زدو دستش كه دست من بود تريك صدا داد.به ساعت نگاه كردم جاي شب تاباش سياه شده بود.ساعت تقريبا ششو نيم هفت بود و ما بايد تا ساعت ده و نيم كه قرار بود بچه ها يبان همه چيزو روبه راه مي كرديم.پالتوي افي رواز روش كنار كشيدم.افي جمع شد توي خودش سرم رو بردم زير پالتو كه بوي تخمه مي داد و گوش دادم به صداي تالاپ تالاپ بارون روي سقف خيمه.

+ تاريخ شنبه چهارم دی 1389ساعت 21:13 نويسنده غزاله |

چراغ ها خاموش

و روی کیک تولد

یک آی با کلاه

که عنقریب به فوت بی رمقی

الف خواهد شد

وداستانی دیگر.

 

پ.ن۱:خواستیم عکسی از دوران تولگی مان بگذاریم که حسش نبود شاید اگه ریحانه بود این کار را می کرد برای ما

پ.ن:ما کادوی تولد یک عدد ریحانه می خواهیم و تولدی دیگر 

پ.ن:احساس مزخرفی به ادم دست می ده که بعد چند و خرده ای سال به این فکر کنی فردا می خوای به دنیا بیای

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 20:23 نويسنده غزاله

 

 

"غم انگیزترین تراژدی زندگی این است که تمام عمرتان را صرف

 ماهیگیری کنید و در اخر متوجه شوید که اصلا دنبال ماهی نبوده اید."

 

پ.ن:نظر خواهی غیر فعال است به دلایلی که خودم می دانم  

 

 

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 10:16 نويسنده غزاله

 

تقریبا 6،7 سالم بود که بابا  روز تولدم برام یه دوربین خرید.یک دوربین دست دوم که همیشه فکر می کردم باید مال یه عکاس حرفه ای باشه و از این که یک دوربین دست دوم که مال یه عکاس حرفه ای هست رو داشتم احساس افتخار می کردم.بعد از ظهر ها که می رفتیم رو صخره های نزدیک دریا می شستیم منم دوربین رو می انداختم روی سینه ام و سینه ام رو مثل شیر می دادم جلو و از میان مردمی که با بی اعتنایی از کنارم رد می شدند ،رد می شدم.بعد می رسیدیم به صخره های کنار دریا تمام اطراف دریای به اون بزرگی رو صخره ها گرفته بودن که بعضی جاها به اندازه یک نیم چه کوه قلمبه می شدند .ما کنار همون نیم چه کوه می شستیم .نمی دونم چه حکایتی بود که هیچ وفت اون طرف که ما بودیم شلوغ نمی شد .سه چهار نفر دیگه هم بودن که 20،30 کیلومتری از ما فاصله داشتن اما اخری ها یه نفر دیگه هم می اومد‌‌ُ همون نزدیک ما. یه پسر خپل که همیشه  بدون شلواربود.بعد بابا با مهارت یه غورباقه از صخره ها که اون موقع چند سانتی از قد من بلند تر بود بالا می رفت .منو هم می کشید بالا و مواضب بود ار روی  صخره  های خیس رطوبت خورده پرت نشم پایین.اما یک بار خودش پرت شد .از عقب.وقتی داشت قمقمه رو از پشت من بر می داشت از عقب پرت شد روی صخره های کوچیک تر. و همان طور دراز کشیده شروع کرد به غرغر.بعد هم اومد بالا نشست کنار من و هی تند تند دست می کشید بین موهاش ،پشت گوششو می گفت :نه خون نیومده فکردم باید یه جاییم شکسته باشه.چند سال بعد وقتی زانو هاش شروع کردن به درد گرفتن ،همون طور که نشسته از پله پایین میومد زیر لب می گفت:می دونم بچه می دونم اون زمین خوردن آخر کار خودشو کرد .آخریا مطمئن بودم نصف عقلش رو از دست داده .هر چیش که می شد می گفت کا ر همون زمین خودن است می گفت :افتادم رو صخره ها بچه کشک که نیست ،ادم بیافته رو صخره و هیچیش نشه؟!.هر چی دکترا گفتن مال اونقضیه نبوده به گوشش نرفت .یه روز گفتم اما اون صخره ای که شما از روش پرت شدی یکم از زانوهات بلند تر بود،صخره نبود که.اون  روزا حسابی در هم بود .نباید اینو می گفتم.زد زیر گریه گفت بعد این همه سال اصلا واسه چی برگشتم گفت می دونه که برگشتم اونو دق بدم .گفتم من که همین جا بودم جایی نرفته بودم که برگردم تو رو دق بدم.گاهی منو با برادرش اشتباه می گرفت.می گفت بعد یه دعوا همش میاد تو خوابش می خواد دقش بده.قبلنا هر چی می گفتم این دعوا سر چی بوده یا آخر چی شد این برادرت می گفت هیچی .آخریا می گفت می خواسته به زور خونشو از چنگش در بیاره .آخرش فهمیدم دعوا سر مامانم بوده این که مامانم اول نامزد عموم بوده یا بابام هیچ وقت معلوم نشد خودم هم دنبالش نبودم.همیشه می رفتیم همون دریا. کنار همون نیم چه کوه و کلوچه هایی رو که توی راه بابا از دست فروشا می خرید می خوردیم .منم در حالت های گوناگون از بابا عکس می گرفتم .گاهی حواسش بود و عکس ها بی مزه می شد مثل عکس هایی که عکاس های غیر حرفه ای می گیرند ولی گاهی خوب از آب درمیومد .اونم نه خوبه خوب ،بدک نمی شداما خوب هم نمی شد.واسه همین بعد چند وقت دیگه نه از بابا عکس گرفتم نه یواشکی از آدمای بیست ،سی کیلومتر اون ور تر. همیشه وقتی از یه چیزای دیگه عکس می گرفتم عکسام بهتر می شد.درست یادم نیست چه روزی بود ،بابا نشسته بود تو ایوون .به یه جایی نگاه می کرد که نمی فهمیدم کجاست .تقریبا یه هیچ جا نگاه نمی کرد ولی همین جوری خیره شده بود به یه چیزی.اون روز یکم هوشو حواسش این ورا بود.منم نشستم کنارش و نگاه کردم بهش که داشت به همون جایی که هیج جا نبود نگاه می کرد.گفتم بابا یه چیزی می خوری؟.خیلی گذشته بود دریا رو حصار کشیده بودن صخره ها رو هم یه جور دیگه کرده بودن اصلا صخره نبودن مثل سنگ شده بودن.بیست ،بیست و پنج سالی می شد که دیگه نمی رفتیم دریا.گفتم بابا می خوای یه چیزی برات بیارم ؟.بابا گفت :از اون کلوچه ها می خوام بچه از همون ها که تو راه دریا می خوردیم .گفتم می خوای برم برات بخرم گفت نه اینا که کلوچه نیست همونا رو می خوام گفتم کلوچه ،کلوچه ست دیگه بزار برم برات بخرم.نمی دونم اون روز جه اصراری داشتم که برم برای بابا کلوچه بخرم در حالی که دلم یک جوری بود از این که بگوید برو بچه برو بخر.اما هیچی نگفت بلند شدم برم کلوچه بخرم .گفت بشین بچه.سرش رو تکون نداده بود و هنوز به روبه رو نگاه می کرد.نشستم.هر دو ساکت بودیم . هوا داشت تاریک می شد .باد بوی شو ر و رطوربت زده ی دریا  رو می برد تو دماغمان و ته حلقمان را می سوزاند.بابا یه پارچه انداخته بود رو شونه هاش گفت یه روز میای بریم دریا؟گفت اون دوریبنت رو هم بیار یه عکس از این پیرمرد بگیر.من گفتم بابا چرا این جوری شدی؟ نباید همچین چیزی رو می پرسیدم گفت چه جوری شدم؟گفتم همین جوری دیگه همین جوری که هستی و قبلن نبودی.نباید این چیزا رو می گفتم اما گفتم.گفت :واسه صخرهه بود اگه نمی افتادم شاید این جوری نمی شدم .چیزی نگفتم.گفت:بد صخره ای بود.توی تاریکی نفهمیدم داره گریه می کنه اما صبح که رفتم هنوز روی صندلی نشسته بود و صورتش از جای اشک خط خطی شده بود که تا پایین چونش می رسید . دور دماغش هم از سرما خشکی بسته بود.برگشتم تو خونه .هر جا گشتم دوربینو پیدا نکردم.آمبولانس اومد و رفت.بابا رو چال کردن.خاک ریختن روش اما دوربین پیدا نشد .اون روز هر کاری کردم اشکم نیومد .همش تو فکر دوربین بودم با  یه عالمه عکس های حرفه ای و غیر حرفه ای جاپ نشده.عکس بابا با زیر پوش کنار دریا،عکس صخره ها ،عکس پسری که همیشه کنار نیم چه کوه با شورت دراز می کشید و منتظر می ماند تا من برم ازش عکس بگیرم.پسر چاقی بود که همیشه یه جایی که صخره ها هموارتر بود دراز می کشید .موج ها می امدند از روی صورتش رد می شدند و صورتش پر می شد از لجن و گوش ماهی هایی که همیشه می دادشون به من.همان روز که بابارو چال کردن به خونه برگشتم .همه جای خونه رو دنبال دوربین گشتم.توی کمد ها بین قفسه ها اما پشت در کشو های ممنوع ماندم .کمد ها و کشوهایی که بعضیشا ن ممنوع بودن بچه تر که بودم کمد های اخ و بزرگتر که شدم بابا می گفت لازم نیست که مدام تو گوشت بخونم اینا خصوصیه بچه!تمام روز های بچگی من یا کنار دوربین و عکسهاش گذشت یا دریا یا سوراخ سمبه های خانه برای پیدا کردن  کلید همین کمد های ممنوع.آن روز دوربین را پیدا نکردم اماچیز های دیگری که سالها گمشان کرده بودم در گوشه و کنار خانه پیداشان کردم.ممثل مایو اولین روز دبستانم که بابا برام خریده بود آن روز ها شناگران حرفه ای با مایو میامدند یا خیلی پولدار ها .بقیه با لباس های معمولیشان دراز می کشیدند یا می نشستند رو صخره و با می رفتند توی آب و لباس هاشان باد می کرد توی تنشان.دوربین گمشده م پر از همین عکس ها بود.اورکت بابا را که  گمش کرده بود از میان ملافه های تختش پیدا کردم.کلی چاقو زیر بالشت پدرم بود که احتمالن قصد داشته با ان بلایی سر برادرش که در خواب اذیتش می کرده بیاورد یا فقط برای دل گرمی آن ها را می گذاشته زیر بالشتش .یک مشت سکه توی جوراب های کهنه بابا بود .که گذاشتمشان توی جیبم .هر چند بعدش فهمیدم که پشیزی نمی ارزند .پول های قدیمی رنگ  رو  رفته و زنگ زده ای بودند که نه می توانستی برای خرید رویشان حساب کنی نه عتیقه بودند. چیز هایی در اوج بلا تکلیفی.یک بطری پیدا کردم که توش پر از گوش ماهی بود .نامه های عاشقانه ی پسرک شرتی کنار دریا را هم آن ته های کمدم بین طلا ها و این این جور چیزام دیدم برش داشتم .بوی عطر وحشتناکی می خواند .از خواندن دوباره شان منصرف شدم.و البته چیز دیگری هم پیدا کردم . کلید ها را.یک شبانه روز کمدهای ممنوع،ممنوع باقی ماند اما اخر نتوانستم .صبح زود بعد از خاب آشفته ی شب پیش قفل شان را باز کردم.نامه های عاشقانه ی پدرم به مادرم  لباس های مادرم و جعبه ی طلاهاش که چیز قابل داری نبود گوشواره ای که فقط یک جفت داشت یک انگشتر ویک خلخال بدلی که حسابی زنگ زده بود.آن آخر هاش هم یک عکس از مامان وبابا بود.تا ان روز مامان را ندیده بودم اما من حسابی شبیه مادرم بودم .مو نمی زدیم با هم.یک طرف عکس پاره شده بود که بعد ها فهمیدم همان عموی ندیده ی من بوده.همه چی پیدا شد جز دوربین.چند سال بعد خونه رو فروختم.پر از غم بود. بوی پیرمرد ها را می داد بوی صخره دریا وکلوچه برای همین فروختمش .نصف وسایل رو هم دادم به یه دست دوم فروشی. رفتم یه شهر دیگه که دریا نداشت .اما نمی فهمیدم که نزدیک غروب چرا خانه ام پر از بوی رطوبت و شوری دریا می شد و حسابی عصبی ام می کرد.آخر ها فهمیدم این بو توی دماغم  گیر کرده و بیرون نمیاد.یک دوربین دیگه خریدم که پر شد از عکس های حرفه ای وکمی هم غیر حرفه ای.برگشتم شهر خودم جایی نداشتم برم .رفتم خونه رو دیدم که داشت می ریخت رو خونه ی همسایه های دیگه و شده بود شاخ !صاحب جدیدش هم مدام هوار می کشید که این چه خونیه توی دیواراش لجن بسته مدام بوی رطوبت می ده. بوی نمک بوی شوری ته دماغت رو جزغاله می کنه.اول رفتم پیش بابا یه مشت گوش ماهی که از تو راه برشون داشته بودم ریختم رو قبرش و با دوربین جدیدم  به تلافی اون روز که روی صندلی نشسته بود و اشکاش رو سیبیلاش یخ بسته بود یه عالمه عکس گرفتم ازش.یه عالمه عکسای غیر حرفه ای .رفتم دریا .شب شده بود اما می دیدم که هنوز حصار کشیه و اصلا صخره نداشت .فقط همون نیم چه کوه بود که شده بود یه صخره ی بزرگ .نتونسته بودن کاریش کنن.بعد از یه عالمه وقت    آخر نگهبان حرام زاده ان جا اجازه داد نیم ساعته برم دریا وبرگردم..موج ها محکم می خورد به مچ پام و نمک پوستم رو می سوزوند.رفتم جلو .صخره ای که ما می شستیم روش نبود صخره ای که بابا افتاده بود روش هم نبود.فقط همون نیم چه کوه بود . توی دلم گفتم بابا تو رو خدا ولم کن .گفتم تو هم شدی عموی حرام زاده ی من داری دقم می دی.نشستم کنار نیم چه کوه .نگهبان داد زد:بیا بدو بیا برگرد زودباش بیا .داد زدم هنوز نیم ساعت نشده .داد زد یه چند نفر دارن میان برگرد یالا بدو تو رو خدا برگرد.نزدیک سی و چندسالی می شد که این دریا متروک شده بود .هیچ وقت نفهمیدم چرا .همیشه حرف هایی بود مثل این که نفت داره گنج داره پیرمرد ها هم می گفتم این دریا پره روحه که همه شون به یک اندازه به درد خِلا می خوردند.دوربین اون جا بود. بین صخره های نیم چه کوه روی زمین . نگهبان داد زد بدو بیا زود باش دیگه.دوربین همون جا بود که حدس می زدم .از کنار نیم چه کوه گذشتم از محوطه ی حصار کشی رد شدم . یک بسته کلوچه بسته بندی شده خریدم .با اولین قطار برگشتم شهر خودم

+ تاريخ پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 3:5 نويسنده غزاله |

 

زندگی دیگر عظمت گذشته را نداشت

صبحی که از خواب بیدار شدم

تو رفته بودی

 

پ.ن:باور کردنی نیست.سارا ماگو هم در گذشت و ما را با دنیای تاریک کور ها تنها گذاشت

دارم کم کم نگران سرعت این روند تلخ می شوم

+ تاريخ شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 10:53 نويسنده غزاله |

من و دوستم و همسایه ی جدیدمان ادی می رفتیم تا در حوالی شهر دور بزنیم .دوستم راننده بود ،من کنارش نشسته بودم و ادی روی صندلی های عقب پاهاش را دراز کرده بود و برای هر ماشینی که از کنارمان رد می شد دست تکان می داد .به ادی گفتم:تو غذایی چیزی همرات آوردی؟

ادی برای پراید مشکی دست تکان داد و گفت:اه لعنتی پیرمرده رو دیدی؟ نه من هیچی نیاوردم.به دوستم نگاه کردم .از ادی خوشش نمیومد.ادی دختر بدی نبود زیاد حرف می زد چرت و پرت هم زیاد می گفت اما دختر بدی نبود.دوستم گفت:می خوای برم غذا بگیرم؟ ادی دستش را تکان داد و گفت پفک هم بگیر.به دوستم نگاه کردم سرش را تکان داد و پیاده شد.ادی آدامسش را در آورده بود و می کشید.گفتم ادی دوست داری کجا غذا بخوریم؟.دوستم سوار شد .ساندویچ ها رو دست من دادو پفک رو داد به ادی .نیم ساعت با شاید هم بیشتر توی ترافیک گیر کردیم ادی نصف بیشتر پلاستیک پفک راخورده بود و مدام می گفت حالش بد شده .التماس می کرد بقیه پفک ها رو من بخورم.دوستم با ناراحتی گفت گفت:خب نخور کسی که مجبورت نکرده.به ادی گفتم پفک نمی خورم حساسیت دارم.ادی بد حال تر از اون بود که برام شکلک در بیاره.سرش را از پنجره کرد بیرون وبسته ی پفک را انداخت وسط خیابان .دختر کوچک ماشین کناری خندید و مرد میانسالی سرش را تکان داد وزیر لب چیزی گفت.ادی صورتش را برد طرف مرد و داد زد حیف که پدر سوخته ی خوبی هستی و اگر نه    دوستم قرمز شده بود و از آینه ی ماشین همش به ادی نگاه می کرد .ماشین جلویی حرکت کرد و دوستم سریع پشت سرش پیچید و مرده احتمالابقیه حرف های ادی رو نفهمید.چهل و پنج دقیقه گذشته بود.آفتاب بدی بود .ادی روسریش را در آورده بود.روی صندلی های عقب دراز کشیده بود وپاهایش را از پنجره انداخته بود بیرون.دوستم گفت ادی درست بشین پلیس ببینه جریمه می کنه.ادی جواب نداد آروم گفتم:حالا سر ظهری پلیس کجا بود این جا که جاده ست پلیس نداره که.ماشین ایستاده بود و ما به ادی نگاه می کردیم که انگشتش را ته حلقش فرو کرده بود تا استفراغ کنه.دوستم با بی حوصلگی گفت خب حتما استفراغت نمیاد دیگه وگرنه می کردی .ادی انگشتش را ازدهنش بیرون آورد و گفت:بدنم کاراشو درست نمی دونه باید بهش یاد آوری کنم و خیره شد به دوستم .من خندیدم ادی هم گمانم خندید دوستم چیزی نگفت.دوباره سوار شدیم.ادی تا نیم ساعت غر می زد که گلوش می سوزد و تمام حلقش زخم شده .دهنش را جلو آورد و منو مجبور کرد ببینم گلوش چیشه.اطراف لوزه ی کوچکش پوسته پوسته و ورم کرده شده بود اما به ادی گفتم چیزی نشده.دوباره دراز کشید وگفت ولی خیلی می سوزه دهنم مزه ی خون می ده.دوستم کلافه بود و هنوز به ته جاده نرسیده بودیم.آفتاب هم اون قدر زیاد بود که به قول ادی مثل جمیله رقاصه می رقصید.من خندیدم یه حرف ادی و دوستم زیرلب گفت چه بی مزه .صورت دوستم سوخته شده بود ومدام می گفت:جلومو با اون دستمال پاک کن هیچی نمی بینم.

گفت:اه پدر سوخته ی حروم زاده ببین چه آدرسی داده به ما.گفتم اگه از اون ور می رقتیم نزدیک تر میشد.

گفت:حروم زاده ست دیگه من که دارم میگم.ادی حالو حوصله نداشت.صدای ناله هاشو از پشت میشنیدم که می گفت چه غلطی کرده .نزدیک شده بودیم.دوستم هنوز کلافه بود گفت چه قد غر می زنه.یه ریع بود ادی ساکت شده بود و صداشو نمی شنیدم به عقب برگشتم .ادی خوابیده بود و شکمش از زیر لباس پیدا می شد.من هم مثل ادی دکمه هامو باز کردم.دوستم هم همین کارو کرد.دوستم گفت:سگ رو ول کنی تو این گرما از لونه اش نمیاد بیرون روز بود تو هم گیر آوردی؟!.چیزی نگفتم با خودم فکر می کردم که دوستم بیشتر از ادی غر می زنه.جلو تر رفتیم پلیس ایستاده بود دوستم گفت پلیسه ببین پاهای ادی بیرون نبیاشه.ادی رو صدا زدم.سرش رو تکون داد و با صدای گرفته گفت شما بخورید من سیرم.گفتم ادی پلیسه پاهاتو بیار تو.ادی زیر لب فحشی داد وپاهاشو کرد تو ماشین و توی خودش لوله شد.به دوستم گفتم انگار ادی حاش خوب نیست .دلم می خواست بر می گشتیم خونه سرم درد کرفته بو د شقیقه هام میزد.آفتاب هم درست توی صورت من بود و طرف دوستم سایه شده بود.دوستم پیاده شد.ادی هم انگار خواب به خواب رفته بود دوستم سوار شدو گفت بخشکی شانس بسته ست.گفتم برگردیم انگار ادی هم حالش بده.دوستم گفت تا خونه خیلی راهه ساندویچ ها فاسد می شن تو این گرما.پیاده شدیم و کنار جاده تو زل آفتاب سانویچ هامونو خوردیم.سس هاش از زیرش را ه گرفته بود و تمام لباس هامونو کثیف کرد.دوستم دیوانه شده بود و مدادم غر میزد که این چه ساندویچیه این چه سسیه این دیگه چه آقتاب وحشتناکیه و دست آخر هم گفت مجبور که نبودی اامروز این ادی......ادی رو بیاری بیرون.در راه برگشت تنها یک بار ادی از خواب بلند شد پنجره رو باز کرد وپاهاشو گذاشت بیرن ا ز پنجره و توی خواب بیداری گفت اگه جریمه شد پولش رو خودش می ده.ساعت چهار و خیابان ها نسبتا خلوت بود و گرنه به قول دوستم آبرویمان سخت در خطر می افتاد با پاهای چرک و کثیف ادی،موهای عرق کرده و پریشان من و آرایش های ذوب شده دوستم که ریمل تمام صورتش را سیاه کرده بود.دوساعت و نیم توی راه بازگشت بودیم.دوستم سرش را تکان داد و گفت بلاخره رسیدیم چه روزی بود .به عقب نگاه کردو گفت بهش خوش گذشت اون عقب که دراز کشید،گرمام که نخورده خوابش رو هم کرده بهش بگو وسیله ها رو اون بیاره.در خونه رو باز کرد و کفت اون بیاره ها تو نیاری یه وقت.ادی را صدا زدم صورتش را چر خاند و گفت اه لعنتی بابا جریمه ات رو می دم .گفتم رسیدیم پیاده شو.ادی بلند شد وبه اطراف نگاه کرد و پرسید رسیدیم؟!از ماشین پیاده شد.تلوتلوخوران کمی این طرف و آن طرف رفت و گفت انگار پفکش تاریخ مصرف گذشته بوده.چشماش سرخ شده بود و پفی و صداش هم خروسی شده بودبه ادی گفتم کمک کن وسیله ها رو ببریم تو.ادی سرش را تکان دادو  گفت من که گفتم وسیله نمی خوادتو دست نزن خودم یه ساعت دیگه میام خالی شون می کنم.همان طور خواب آلوده رفت توی خونه .صداشو میشنیدم که داد می زد دست نزنی ها خودم یه ساعت فوقش دوساعته دیگه میام جمعشون می کنم.وسیله ها رو چیدم تو حیاط.داخل خونه کولرروشن بود وبوی نم میومد .دوستم و ادی هر کدومشون یه گوشه خوابیده بودند بدون بالش و پتو همان طور که به مگسی که روی صورت ادی راه می رفت نگاه می کردم روی  مبل راحتی رو به روی کولر نشستم

 

+ تاريخ شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 0:41 نويسنده غزاله |

باران مي امد و هوا به طرز نکبت باري خاکستري مي زد.خيابان ها هنوز شلوغ بود اما رفته رفته شدت باران ناگهاني در تابستان مي رفت
 تا مردم را غمگين و کتک  خوره برگرداند به آلونک هايشان.اگر کمي سرت را از پنجره بيرون مياوردي مي توانستي شازده را ببيني که به پاچه هاي خيسش نگاه مي کرد و نعره مي گشيد :پدر سوخته مگه کوري خدا لعنتت کنه.شازده پاچه هايش را بالا کشيد و آرام آرام از سيلي که ميان خيابان راه گرفته بود گذشت و وحشت زده به هر ماشيني که از کنارش عبور مي کرد خيره مي شد و آماده بود تا اگر راننده ،حرام زاده اي مانند قبلي بود به چشم هايش  زل بزند و هرچه را بلد است و به راننده ي قبلي نگفته به او بگويد.شازده تمام طول مسير  را با وحشت از اتفاق قبلي آهسته آهسته قدم مي گذاشت و پاهايش را اين ور آن ور مي کرد تا گلي نشوند.تلاش بيهوده اي بود .کفش هاي مشکي اش درست رنگ فضولات دام ها را گرفته بودندو او نا اميدانه چند لحظه يک بار در زير باران مي ايستاد .با ناراحتي و عصبانيت نگاه مي کرد به لباس ها يش .اگر چند نفري که با عجله از کنارش  رد شدند کمي آرام تر بودند و باران هم به همان شدت قبل نمي باريد احتمالا مي شنيدند که زير لب مي گفت آخه مگه کور بودي نکبت و چند قدم بر مي داشت و دوباره نگاهي به اطراف مي اندنخت و غرغر کنان راهش را ادامه مي داد.ماشيين ديگري از کنار شازده گذشت . ماشين  رفته بود .شازده دستش را به طرف خيبان تکان مي داد وقدم هايش را در حد دويدن تند کرده بودو براي پرايد ،پژو،اتوبوس و آمبولانس هم حتي دست تکان داده بودو هيچ کس بوق هم برايش نزده بود.شازده همان طور که مي دويد با خود فکر مي کرد که امروز روز عجيبي است و و مدام زير لب تکرار مي کرد مردم شهرشان اين طور نبودند و دوباره با ترديد دستش را با شدت بيشتري تکان مي داد.يک ساعت و چند دقيقه گذشته بود .شازده کلافه از عطسه هاي پي در پيدر گوشه اي ايستاد و جوراب هاي گلي اش را در آورد.باران نم نم مي باريد و انگار قصد داشت که بند بيايد.کف پاي خيسو لختش در کفش سر مي خورد و او مجبور بود  پاش را بچسباند به ته کفش.جوراب ها در جيب کتش فرو کرد و به لکه ي قهوه اي روي جيب ش نگاه هم نکردخيابان دوم سوار ماشيني سوارش کرد و او مجبور شد تمام راه  صداي گرفته و ناسور راننده را تحمل کند که با ذوق پنجره را باز کرده بود و شونه به شونه مي رفتيم منو تو تو جشن بارون را همراه آهنگ مي خواندو نه کف پاش از عرق و گل خيس شده بودو نه خودش ،زبانش را هم همين چند دقيقه پيش گاز نگرفته بود و ناخن شستش در کفش نشکسته و مدام به گوشتش فرو نمي رفت.شازده سرش را به گوش راننده نزديک کرد و داد زد:آقا جان ببخشيد ميون کلامت مي شه ببندي پنجره رو،اين کليه اي من مريضن پدر سوخته،مي ترسم امشب تا صبح گرفتار شم
راننده درست وسط شونه به شونه بود که صداي شازده محکم خورد به پرده هاي گوشش.سرش را تکان دا د يعني چي مي گي؟
قميشي بلند مي خواند.شازده داد زد کليه هام ،پدر سوخته ها مريضن ميشه... راننده داد زد:پدر سوخته ها کين؟کي پدر سوختست ؟بازنت دعوات شده؟
-کليه هام ،کليه هام پدر سوخته ان زن ندارم کليه هامو مي گم
راننده برگشت و در ميان فرياد هاي گرفته و خارج زدن هاي قميشي داد زد:آهان کليه هات... چرا؟
-مريضن
-چين؟
-مريض
-کي مريضه؟
شازده احساس کرد ناخنش که به گوشت وصل بود کنده شد و سرش به طرز دردناکي تير کشيد
-عزيز جان کم کن نوارو
-چي ميگي ؟ اگه کليه مي خواي برو بيمارستان عظيما ثبت نام مي کنن
-مي گم نوارو کم کن
-نوار؟
-نوارو کم کن ... نوار
نوار کم شده بود و ماشين دوباره راه افتاده بود.شازده با خودش فکر مي کرد که امروز چه روز عجيبي شده خيبان ها که اين قدر طولاني نبودند هميشه.
نيم ساعت اين ور آن ور گذشته بود و چند خيابان کوتاه ديگر هنوز مانده بودند
شازده چرت مي زد و گاهي زير لب مي گفت که راننده کجا بپيچد.راننده سمت چپ پيچيد و گفت "آقا من از اول مسير داشتم فکر مي کردم ...راستش .. من زنم چيز شده ... البته گفته باشم من اين قدر هنوز بي شرف نشدم که خرجمو از جنازه زنم در بيارم .. اما ..خوب زنم ضربه مغزي شده  مخارج زندگيم که بي داد مي کنه شما هم که مشکل کليوي داري
شازده خواب بود وگاهي صدايي از خودش به نشانه تاييد در مياورد
بلاخره رسيده بود .ماشين ايستاد.شازده پياده شد.راننده داد زد پس،فردا بيا همن بيمارستاني که گفتم
شازده در را باز کرده بود و از ميان کپه ي لباس هاي گلي از باران مي گذشت و حتي انگار يکي از آن هم درست زيرپايش بود
کتش را روي زمين انداختوزير لب گفت که فردا بايد کتش رابشويد.  

پ.ن:این داستان مربوط به تابستان پارسال بود که نصفه رهایش کردم و چند روز پیش دوباره به سراغش رفتم و اخرش رانوشتم

 

 


 

+ تاريخ شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 22:38 نويسنده غزاله |

 

اتوبوس از یک گردنه آرام پیچید.هوا نیلی بود و نسیم ملایمی از پنجره نیمه باز صندلی کناری به صورتم می خورد و ته دماغم را می سوزاند.کاپشنم را را روی صورتم میاندازم و با نفس های عمیق گرمای همراه با بوی عرق را قورت می دهم.دست هایم یخ کرده اند.شانه بغل دستی ام را تکان می دهم ،خواب است و از دهان نیمه باز آب دهانش یقه لباسش را لکه می کند.راننده مرد خوشتیپی است که اصلا قیافه اش مثل راننده ها نیست و نمی دانم چرا راننده ی اتوبوس شده.اتوبوس ترمز می کند.راننده پیاده می شود حالا که می ایستد و خوب نگاهش می کنم ...بله انگار یک پایش می لنگد و قدش هم تا شانه های من نمی رسد.درست است او باید همین راننده اتوبوس باشد تا همیشه پاهایش زیر دستانش پنهان باشد.هوا از نیلی کمی روشن تر شده تقریبا گرگ و میش.نمیدانم چرا از این راننده خوشم آمده.راننده بالا می اید و راه می افتد.تقریبا از آن بیابان برهوت گذشته ایم و حالا توی یک جاده اسفالت شده می رانیم اتوبوس دوباره می ایستدو راننده دوباره شل شل زنان پایین می پرد.نه مثل این که راننده ماهری نیست و شاید هم از آن بی عرضه هایی باشد که حال ادم را بهم می زنندو حتی بلد نیستند دو پیج و مهره راست و ریس کنند.شاید اتوبوس ایراد کرده!چیزیش شده مثلا شاید پنچر کرده ولی نه فکر نمی کنم .باید موتور داغ کرده باشه هم چین مالی نیست اتوبوسش.راننده بالا می اید.اتوبوس راه می افتد.چشم هام را می بندم و سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم.باد می خورد توی شقیقه هام.به کنار دستی ام نگاه می کنم:نکبت چه قد می خوابه.

سرم را روی دسته می گذارم .باد اذیتم می کند.می خوابم.بیدار می شوم.حدودا باید یک ساعت خوابیده باشم.به ساعتم نگاه می کنم.ساعت خودکاری با آن چشم های جوهر پس داده و دهان گشادش برایم لبخند می زند.دخترم ساعتم را شکست و بعد با گریه به جای ساعت شکسته ام یک ساعت دیگر کشید .با خودکار صورتی.و به جای عقربه برایش چشم و دهان کشید و تنها دو عددی را که بلد بود بالا و پایینش گذاشت.ایست بازرسی ست.نمی دانم چرا وقتی به این قسمت از مسافرت می رسیم دلم یک جوری می شود و گلویم مزه بدی می گیرد.مزه غذاهای شب پیش رایا مزه استفراغ.راننده پیاده نمی شود.کمک راننده پیاده می شود در را باز می گذارد.یخ می کنم.سوار میشود و دستی تکان می دهد.اتوبوس دوباره راه می افتد.حوصله ام سر رفته دلم می خواهد به بغل دستیم بگویم که لباسش تفی شده .راننده این پیچ را بد می گذراند راننده ماهری نیست اما عیبی ندارد من از او خوشم می آید.باید مدل موهایش را به خاطر بسپارم چه خوب می شد اگر از او عکسی می گرفتم

-از کی؟

کنار دستیم لبخند می زند.چشمانش پف کرده و هنوز دور دهانش خیس است.ترسیده ام.

-ببخشید شما از کجا فهمیدید؟

-چی رو؟

-همین که...عکس رو می گم

بادستمال دور دهانش را پاک می کندو با خنده می گوید:همین الان گفتی

یک لحظه ترس برم می دارد.نکند تمام این حرف ها را بلند بلند زده ام.

-ببخشید چیز دیگه ای هم گفتم؟

کله اش را از زیر پرده بیرون میاوردو می گوید:جان؟

-چیز دیگه ای هم ...هیچی ببخشید به کارتون ادامه بدید

دوباره کله اش را زیرپرده فرو می برد به گمانم دارد از درخت ها فیلم می گیرد. اتوبوس می زند کنار دوباره می ایستد.لعنت به گور بابای این راننده.کنار دستیم میگوید:چرا ایستاد؟

-بار چهارمه

دستش را از دور بند دوربین باز می کند:چرا؟نکنه..؟

راننده بالا می آید.اتوبوس راه می افتد.کنار دستیم ترسیده انگار.دوربین اش را جمع کرده و دیگر فیلم نمی گیردو با خودش می گوید:چرا این صندلی های نکبتی کمر بند ندارن؟.به من نگاه می کنه:گفتید باره چهارمه؟

-اوهوم

حوصله صحبت کردن با سوسول ها را ندارم

-مثل این که راننده ماهری نیست

به چشمانش نگاه می کنم و همان طور که آدامس تمشک می ترکانم می گویم:چه ربطی داره؟

متفکرانه می گوید:راست می گی اما امیدوارم ما رو سالم برسونه مقصد راستی مقصد شما کجاست من میرم کرمانشاه

-کر...سنن....ایلا... راستش هنوز نمی دونم

خوشم امد حالش را گرفتم.چون دوباره کله اش را زیر پرده کرد و دهان گشادش را بست.

اتوبوس یک ساعت است که ایستاده

اتوبوس دو ساعت است که ایستاده

کنار دستی غر می زند.پیاده می شود.از پنجره نگاهش می کنم کمی راه می رود و دوباره سوار می شود.تقریبا همه بیدارند و عصبانی.بغل دستی کنار صندلی می ایستد:این دیگه چه مسخره بازییه

راننده می گوید:خراب شده

-خوب درستش کن

-بلد نیستم

یکی از پشت داد می زنه بلد نیستی نشین پشت فرمون.صدای دیگری می گوید:به ما چه که تو بلد نیستی .

راننده سرش را زیر می اندازد.کمک راننده فریاد می زند:هر کی مشکل داره بزنه به چاک می تونه بقیه راهو پیاده بره

پنج ساعت گذشته.دوباره هوا نیلی شده و همه در اتوبوس خوابیده اند.بغل دستی هم خوابیده و دوباره یقه لباسش تفی شده.باد ملایمی از پنجره کنار دستی به صورتم می خورد.همه چیز سر جایش است جز اتوبوس که ایستاده و راننده که گاه بر میگردد و با اضطراب به قیافه های عصبانی خواب الود نگاه می کند

 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 21:3 نويسنده غزاله |